تبليغاتX
دلدادگان
اَلهُمَ اکشِف هذِهِ الغُمَّه عَن هذِهِ الاُمـَّه بِحُضُورِه و عَجِّل لنا ظُهُورَه
 

 

کسانی که شکست خورده اند نمی دانستند که فقط

یک قدم تاپیروزی فاصله داشته اند.

بیشتر مردم میترسند چیزی بخواهند و وقتی عاقبت

چیزی میخواهند به اندازه کافی اصرار نمیورزند .

این خطاست .

 

منتظر خبر های خوبی از سوی شما هستیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط حامد   | 

یا علی دستم بگیر

يكى از دلايل تفضل شب قدر به امت اسلام، كامل و پر كردن پيمانه اعمال صالح مسلمانان و جبران كمبودهاى آنان است، تا با دستى پر اين جهان را ترك كنند. پيش از اين گفتيم كه امام صادق(ع) در تفسير آيه شريفه ((ليله القدر خير من الف شهر)) فرمودند: مراد اين است كه انجام كار خوب در آن شب برابر عمل صالح در طول هزار ماه است. روايتى نيز از امام باقر(ع) وارد شده، در پاسخ به اين پرسش كه چرا شب قدر به وجود آمده و به عبارت ديگر فلسفه شب قدر چيست؟ ايشان مى فرمايند: ((و لولا ما يضاعف الله للمومنين، لما بلغوا ولكن الله عز و جل يضاعف لهم الحسنات))؛ اگر خداوند كارهاى مومنان را چند برابر نكند به سر حد كمال نمى رسند، اما از راه لطف كارهاى نيكوى آن ها را چند برابر مى فرمايد تا كاستى هايشان جبران شود. از اين روايت و روايت قبلى به خوبى مى توان فهميد كه مبنا و اساس، عمل صالح خود بنده است؛ هنگامى كه يك عمل صالح معمولى با زمانى پر بركت و مقدس همراه گردد، از ارزشى چند برابر برخوردار مى شود و گاه همراه شدن يك عمل صالح با ولايت و اعتقاد و امامت مى تواند انسان را به اوج شرافت برساند؛ پس، راز سعادتمند شدن انسان ها در شب قدر، عمل اختيارى صالحى است كه با عنايت خداوند، بركت يافته و چند برابر مى شود. در روايات به پاره اى از اعمال سفارش شده كه نتيجه ويژه آن در شب قدر نهفته است.

خوشا آنان که یار را دیدند

علی زیبایی هر سرنوشت است

 

اگر الگو شود عالم بهشت است

 

ایام شهادت مولانا امیر المومنین علی (ع) رو خدمت شما تسلیت میگم و از محضر همه عاشقان علی مسلکان عالم التماس دعا دارم

در این شب های قدر همه بنده های خدا رو دعا کنید

برای همه تون بهترین ها و اندیشه های بزرگ رو از درگاه احدیت خواستارم

موفق باشید یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط حامد   | 

سلام دوستان عزیزم

حالتون چطوره ؟

مطمئنم که عالیه عالیه

دوستتون دارم زیاد هرچند دیر به دیر بهتون سر میزنم

این داداش کوچکتون رو ببخشید

بابا خدا ببخشه

خوب این جملات زیبا هم تقدیم به شما :

حضرت داود نبی )ع( :

هرکس آن چیزی است که در ضمیر می پندارد .

با این بیت حال میکنم عشق

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

                 موجیم که آسودگی ما عدم ماست

راستی میدانید

برای رسیدن به اقیانوس های بیکران، باید جرات جدا شدن از ساحل رو داشت

دوستان دل رو بزنید به دریا به خدا توکل کنید

ما می توانیم

و آخرین نکته :

همه جا خدا یار و نگهدار من است

هر جا روم خدا پیشاپیش من است

زندگی من سراسر خوشبختی و سعادت است

هرجا روم به لطف او در امانم

به لطف خدا در زیر سایه پدر و مادرم بیستمین پله زندگانی رو در روز سیزدهم تیر ۸۸ به سمت خدا قدم برداشتم

و برای آنچه که هستم و خواهم بود خدا را شاکرم

تولدم مبارک

خداوندا مرا ببخش و بیامرز

یا علی

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط حامد   | 

سلام عزیزان

ما که عالی هستیم

شما چطور ؟

شکر خدا

دلیل اصلی دور بودنم از نت و وبلاگ مشغله کاری هست این درست بشه بیشتر خدمتتون میرسم

رنگ خدا قشنگ ترین رنگ ها هست

راستی خدا چه رنگی هست ؟

در بن بست هم راه آسمان باز است پس پرواز را بیاموز

زندگی برای من و توست

به انتظار بنشین ولی در تکاپو باش

همه کائنات خدا برای من و توست

رو به سوی خدا کن و توکل نما و

پرواز کن

تو می توانی

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط حامد   | 

 

 کم کم غروب ماه خدا دیده می شود

صد حیف از این بساط که برچیده می شود

 

سلام بر عاشقان این ماه مبارک -

سلام بر منتظران گل نرجس که دلتنگ لحظه افطاری با او بودند -

و سلام بر عید سعید فطر -

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف آن رفت

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات همه روزه داران عزیز عید سعید فطر این رحمت عظیم الهی رو خدمت تمامی مسلمین جهان تبریک گفته و امیدوارم که این لحضات و این خلوت های عاشقانه با معبود را در بعد از ماه مبارک رمضان هم ادامه بدهند

التماس دعا ....

خدانگهدار ماه عزیز - ماه رمضان  

یا علی 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط حامد   | 

روز 25 اسفند 63 در قرارگاه کربلا ، فرماندهان ارشد سپاه سعی فراوانی برای راضی کردن مهدی ، برای بازگشت به عقب می کنند؛ اما مهدی به پیام های بی سیم و پیک هایی که دم به ساعت او را به عقب فرامی خواندند ، توجهی نمی کرد .

در لحظات آخر مهدی ، راکت انداز آر.پی .جی 7 بر دوش به دشمن حمله می کند ، گلوله ای به سرش می خورد به سختی مجروح می شود . بسیجی ها ، فرمانده رشیدشان را به قایق        می رسانند . مهدی ، غرق در خون ، برای آخرین بار به آنها نگاه می کند .

قایق از ساحل جدا می شود .

علیرضا تندرو ،قایق را به سرعت به سوی عقب می برد اما در میانه راه ناگهان مهدی و علیرضا ، آماج گلوله های دشمن قرار می گیرند و بعد موشکی زوزه کشان در دل قایق منفجر می شود و پیکر بی جان مهدی و علیرضا راهی دریا ها می شود .

پس از شهادت مهدی باکری ، امام خمینی (ره) در پیامی از او به عنوان شهید اسلام یاد کرد و آیت الله خامنه ای نوشت : (( درود بر روان پاک و مومن صادق و انقلابی و فداکار و سردار شجاع که عهد پایدار خود با خدا را به سر آورد و خون پاک خود را نثار کرد و به فیض بی بدیل شهادت نائل آمد. ))

                                          کجایند مردان بی ادعا ...              

هنوز که هنوز است ، بسیجیان سوخته دل لشکر عاشورا ، چشم به آب های جنوب دارند که چه زمانی آقا مهدی برمی گردد.

(( اما این آرزوی مهدی بود که پیکرش زمین را اشغال نکند . ))

 

روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط حامد   | 

بیت التقوا :

دو کوهه سردار زیاد داشت : حاج احمد متوسلیان ، حاج همت ، حاج عباس کریمی ، رضا دستواره ، رضا چراغی و ....

اگر خوب گوش کنی صدای دلنشین شهید گلستانی را می شنوی : اللهم اجعل صباحنا ، صباح الابرار ...

دو کوهه یه مسافر داره که رفت لبنان ... ولی هنوز برنگشته ، سال 61 بود ، رفت و مفقود ماند تا امروز .

تو فکر می کنی حاجی الان کجاست ؟!

یعنی برمی گرده !

                                   ....

درگذشت شادروان حاج غلامحسین متوسلیان ، پدر بزرگوار اسوه تقوا ، اسوه پاسداری ، الگوی نمونه حاج احمد متوسلیان بعد از دوری 26 ساله از دلبندش را به محضر رهبر معظم انقلاب ، امت شهید پرور و خانواده گرامیشان تسلیت می گویم .

به نظر من  حاج غلامحسین منتظر آمدن پسرش نبود ، پر پر میزد که بره پیشش ، پسر بزرگ نکرده بود ، نفرستاده بود که برگرده ...

وقتی این خبر رو شنیدم خیلی نارحت شدم .

مادرم گفت : یقینا" رفته پسرش را در عالم باقی زیارت کند .

                                                                                           الی رحمة الله الواسعه

         چه صفای غریبی داشتی دو کوهه                               

حیدر جبهه ها :

دانشجوی مهندسی برق دانشگاه علم و صنعت  باشی و بروی زیر رگبار گلوله ، عجیب نیست ؟! آدم خیلی دل شیر داشته باشد که همه چیز را ول کند و بزند به بیابان و میان بسیجی های خاکی .

حاج احمد متوسلیان را می گویم . فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص) یادم نمیره ، ما را توی میدان صبحگاه در دوکوهه جمع کرد. به خط شدیم . گفت : حالا تا پانصد می شمرم . سینه خیز برید . دیشب که شناسایی رفته بودیم . شمردیم باید همین قدر برید تا از دست دشمن خارج شید .                                        (برگرفته از امتداد ویژه سفرهای مناطق عملیاتی ) 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط حامد   | 

در سال 87 اولین قسمت از مجموعه روایت عشق رو از سردار دلیر و قهرمان دوران دفاع مقدس حاج احمد متوسلیان فرمانده تیپ 27 محمد رسول ا... (ص)  برای شما    می نویسم . 

حاج احمد در تاریخ 14/4/61 جنوب لبنان به اسارت نیروهای اسرائیلی درآمد.

 

وصیت نامه حاج احمد متوسلیان

آیا روا نیست که اسم های شهدای ما در تاریخ این ملت ثبت شود ؟ اگر به برکت انقلاب اسلامی وارد یک دوره تاریخی مردمی شده ایم و اگر بنا بر این است که بایستی تاریخمان ، تاریخی مردمی باشد ، باید رشادت برادران شهید ما و حماسه های آنان در تاریخ ثبت بشود .

 

با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد ،

               هرکس مرد این راه است بسم ا...

                              هر کس نیست خداحافظ ...

جهان در انتظار توست یابن الحسن

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط حامد   | 

بِسم رَب الشهداء والصدقین

با سلام

 

لا رأیتُ الّا جَمیلا

و چیزی جز زیبایی ندیدم .....

و اینگونه بود که عشق آغاز شد ....

و چون پیمان بستند بر سر پیمان خود نشستند ....

و شاهد این مدعا .....

مناطق عملیاتی جنوب کشور .....

کربلای ایران ....

است .

 

شلمچه ، فکه ، اروند ، طلائیه ... مهمانی خوبی است . دلمان حسابی از حضور جاری شهدا سیراب می شود . شاید حتی به خواب هم نمی دیدیم که روزی زائر  آسمان بشویم .

اما وقتی نور دعوت شهدا  که به آدرس دل بی قرارمان پُست شده بود ،رسید و تمام وجودمان را عطر یاد شهدا  پُر کرد ، چشمان مان را باز کردیم  و دل های کویری مان را دیدیم که به زلال یاد شهیدان دخیل  بسته اند .

شادی روح شهیدان صلوات  

 

ساعت حدود 11 شب رو نشون میداد .

هیئت تموم شده بود . دوشنبه بود .( هیئت ما هر هفته دوشنبه ها برگزار میشه )

هر کسی تو مسجد حلقه ای زد بود و بحث می کرد

امشب هیئت چطور بود ؟

چرا مداحی اینطور شد ؟

چرا تعدادی از اعضا امشب غائب بودن ؟

هفته بعد چطور میشه ؟

من هم در جمع حلقه بحث ها از این طرف به آن طرف می رفتم . به صحبت ها گوش

می کردم . اما .....

اینا حرف دل من نبود ، بدجور دلم گرفته بود .... نمی دونم چی شده بود .

داخل بحثی شدم که دو تا از بچه های حوزه بسیج دانشجویی  داشتن به یکی از دوستان اسرار می کردن که باهاشون به یک سفر برن ...

رفتم جلو . اون دوستمون می گفت : (( بابا من تازه از مشهد اومدم نمی تونم بیام ))

گفتم چی شده ؟ گفتند : (( داریم میریم جنوب ))

دلم ریخت . پیداش کردم اینجا جای من بود اما .....

آیا این دعوتنامه من تمبر خورده بود یا نه ؟

دلمو زدم به دریا گفتم : حالا که اون نمیره منو می برین . (( نه دانشجو بودم نه عضو حوزه دانشجویی ))

خدایا یعنی میشه ؟؟؟؟؟؟!!!!

جواب ندادن .

بازم پرسیدم .... گفتن اگه جا باشه و فرمانده حوزه هم اجازه بده می تونی بیای .

از اون دوستمون که نمی خواست  بیاد خواهش کردم اگر نظرش جدی هست بزاره من به جاش برم . شکر خدا (( قبول کرد ))

حالا مونده بود فرمانده حوزه . به دوستای عضو حوزه دانشجویی گفتم که با فرمانده صحبت کنن .

گفتن (( فردا اسامی کسانی که میخوان بیان می فرستیم منطقه مقاومت برای تایید اگر خواستی صبح قبل از ساعت 10 زنگ بزن جواب بده .

با شک گفتم چشم . چون هنوز نصف کار درست شده بود .

باید به پدر و مادر هم خبر میدادم . شاید قبول نمی کردم .

تو راه برگشت به خونه خیلی فکر کردم

برم ................. نرم

اخه قبلا" یکبار با بسیج دانش آموزی رفته بودم . 3 سال پیش . خیلی حال داد

اونایی که رفتن کربلای ایران می دونن چی میگم . (( عشق است عشق ))

رفتم خونه .

اول به مادرم گفتم . با کمی تامل گفت : ... اگه خودت دوست داری و پدر هم اجازه بده برو ))

مونده بود پدرم . می ترسیدم دم عیدی بهونه بیاره ولی

شکر خدا اونم قبول کرد و قرار شد هم دعای خیر و هم هزینه سفر رو بهم بده .

صبح قبل از ساعت 10 زنگ زدم به یکی از دوستان دیشبی . اون گفت من گفتم اسامی رو هم نفرستادن حله .. می تونی بیای.

خوشحال شدم خدا رو شکر کردم .

به چند تا از دوستان وبلاگ نویس زنگ زدم خبر دادم و حلالیت گرفتم .

چون وقت کم بود نتونستم بیام و تو وبلاگ مطلب بزارم و خبر بدم .

داشتم اماده می شدم که اون یکی دوستم که تو حوزه بود زنگ زد .

 (( سلام کرد و جواب دادم ))  گفتم چی شده  من که با شما میام .

گفت : (( نه )) گفتم : چرا ؟؟ گفت :   (( بهتره خودت با فرمانده حوزه صحبت کنی و جواب و تایید رو از خودش بگیری . شماره همراه  فرمانده حوزه رو داد .

چند باری زنگ زدم ولی جواب نمی داد .

خدا خدا می کردم . وقتی جواب نداد دیگه بی خیال شدم گفت شاید خدا نخواسته و شهدا دعوت نامه رو پس گرفتن . اما بازم زنگ زدم  بعد از چند تذ صدای بوق تلفن یکی پشت خط گفت بفربمایید : سلام کردم گفتم آقای .... من حامد هستم همون که بچه های حوزه معرفی کردن برای سفر مناطق عملیاتی اگر جا هست بزارین منم بیام . این فرمانده حوزه هم که اهل جبه و جنگ بود و با پدرم همرزم بودن و خانواده ما رو می شناخت گفت ببینم چی میشه دست من نیست باید از منطقه تصمیم بگیرن . خداحافظ

تموم شد . دیگه بهش فکر نکردم به اون دوستم که تلفن فرمانده حوزه رو داده بود زنگ زدم : گفتم مثل اینکه کارا سخت شده شاید نتونم بیام . گفت : (( بگو پدرت زنگ بزنه )) گفتم : نمی خواهد . زوری نمیشه باید اونی که می خواهد بخواهد . گوشی رو گذاشتم .

ظهر بود .

وضو گرفتم برای نماز .

داشتم دست و صورتم رو خشک می کردم . دیگه اصلا مهم نبود چون شاید اونا نمی خواستن (( خدا و شهدا ))

ولی گوشی تلفن زنگ زد .

شماره نا آشنا بود . برداشتم .

بله بفرمائید :

از پشت خط گفت : آقا حامد شماره شناسنامه ات رو بگو . تاریخ تولد . کارت بیمه داری . چند تا سوال دیگه و خدا حافظ .

نه مثل اینکه  دعوت شده بودم این سوالات یعنی اسم من رو هم تو لیست نوشتن .

شکر خدا . که لیاقت پیدا کردیم بریم واسه زیارت

کجا ...

کربلای ایران .

جای شما سبز . خیلی حال داد .

مخصوصا "

                                                          مخلصیم شهدا

 

دو کوهه . آخه شما نمی دونید دوکوهه دل داره . می تونه با آدم حرف بزنه . با من که حرف می زد . درو دیوار . زمینش ، آسمونش ، اون جای گلوله ها اون ساختمون های ساده زخم خورده که روزی جای پای شهیدان از اونجا گذر کرده بود .

شلمچه . زمین پاکی که غروبش آدمو دیونه می کنه . هر کی میرسه کفشاش رو در میاره . دلشو میده دست شهدا ، شهدا هم به لطف خدا دلشو صیقل میدن و یک دل آکبند آکبند تحویلش میدن . میگی نه . امتحان کن

ولی تو این زمانه پر از وسوسه شیاطین اون دلو نگه داشتن کار سختی اما به یاری خدا باید دلامونو کربلایی نگه داریم .

اینایی که گفتم احساس من از این مناطق بود که برام خیلی عالی بود . با آسمون کانکت شدم اخه دل که داشتم سیم رو هم اونجا گرفتم شماره رو هم شهدا دادن وصل شدیم به دنیای واقعی الهی و حرفامون رو زدیم .

به یاد شما و همه دوستان هم بودم . براتون دعا کردیم .

فتح المبین ، شرهانی ، دشت عباس ، طلائیه ،اروند کنار ، هویزه ، خرمشهر ، مسجد جامع خرمشهر ، آبادان ، فکه ، دهلاویه ، تنگه چزابه و غیره همشون با صفا هستن و خواهند بود

به حرمت خون پاک شهیدان

فرزندان ایران اسلامی

اگه خواستی و دعوت کردن می تونی بری

پس کوله پشتی ات رو بردار

بخواه

تا خواسته شوی

برامون دعا کن

الهم عجل لولیک الفرج ....

یا علی

 

انشاء الله عکس هایی رو که از مناطق عملیاتی که هم زیبا و هم داغ داغ هست هفته بعد رو وبلاگ می زارم .(( هفته بعد ))

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط حامد   | 

(( سومین شهید ))

 

شبی در خواب دیدم  دو فرزندم حسین و ابوالفضل که شهید شده اند داخل اتاق هستند به همان حالتی که شهید شده اند و پیکر فرزند دیگرم مهدی نیز لباس رزم پوشیده  کنار آنهاست . در خواب با خود گفتم : (( مهدی که زنده است ، چس چرا جنازه اش اینجاست ؟)) بعد سراسیمه از خواب پریدم و تا صبح گریه می کردم .

هنگام صبحانه بچه ها متوجه شدند و سوال کردند :

(( مادر چرا گریه می کنی ؟ آیا دوباره خواب بچه ها را دیده ای ؟)) که ناگهان

مهدی به آنها گفت : (( نه ! خواب آنها را ندیده ، خواب دیده من شهید شده ام .))

 

راوی مادر شهید مهدی عدالتی خدابنده

 

( عشق به نماز ))

 

گوئی از شهادت قریب الوقوع خود خبر داشت .

انگشترش را در آمورد و گفت : (( این انگشتر رو بهت می دم ، به شرطی که وقتی شهید شدم ، دو رکعت نماز بخونی . ))

 

راوی همرزم شهید رمضانعلی مسعودی

 

 

با درود و سلام و صلوات  به پیشگاه روح شهیدان انقلاب اسلامی و امام و مقتدای راحلشان حضرت امام خمینی (ره) فرارسیدن ایام الله دهه فجر و سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی رو به همه دلاور مردان ایران زمین و نسل سومی های عزیز شادباش می گم .

و امیدوارم همونطور که انقلاب حسینی زمینه ساز قیام خمینی بود از این هدف والا و با ارزش حضرت سیدالشهدا (ع) تا آخرین قطره خون پاسداری کنیم .

التماس دعا

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط حامد   | 

   

سلام بر حسین ...

                 

پرواز

 

شغل اصلی اش  خلبانی بود ، اما هنرمند توانائی هم بود . وقتی  قلم مو را بدست  می گرفت تصاویر زیبائی می آفرید .

به او ماموریت داده شد که پل ارتباطی بسیار مهمی را در خاک دشمن منهدم نماید .

به سمت خاک دشمن  به پرواز در آمد  و هنگامی که قصد داشت  بمبهایش  را بر روی هدف  بریزد ، دو اتومبیل سواری را دید که در حال عبور از روی پل بودند . بمها را رها نکرد ، از منطقه دور شد  و در  بازگشت ، وقتی پل را خالی دید بمبها را فروریخت و ماموریتش را با موفقیت به پایان رساند . این صحنه ایثارگرانه از رسانه های دنیا پخش  شد .

  

راوای : برادر شهید  خلبان عزیز الله جعفری

 

                                                   

عند ربهم یرزقون....

بدرقه

 

 فقط پانزده روز  دیگر از خدمت سربازیش باقی مانده بود . مرخصی او به پایان رسیده ، و وقت بازگشت به منطقه بود . از ما خواست او را تا  مشهد بدرقه کنیم . همه تعجب کرده بودیم . چنین چیزی بی سابقه بود  . او همیشه  در سکوت می آمد و در سکوت  هم می رفت ، ولی این بار چنین درخواستی را مطرح کرده بود . نزدیکی های راه آهن که رسیدیم گفت : ((این بار من شهید  می شوم . قبلا" خواب دیده بودم فرمانده ام شهادت می رسد و خوابم  تعبیر شد . شب گذشته  هم شهادت خودم را در خواب دیدم .)) در این موقع پدرم گفت : (( بیا و از خیر رفتن بگذر ، 15 روز دیگر چیزی نیست !)) محمد باقر در جواب گفت : (( پدر جان من از شهادت نمی ترسم  بلکه  اگر شهید شوم  افتخار می کنم ))  در این هنگام به راه اهن رسیدیم .

او رفت و مدت زیادی از رفتن او نگذشته بود که خوابش تعبیر شد .

 راوی : برادر شهید  محمد باقر صالحی

 

نوشته شده از کتاب روایت عشق - معاونت بنیاد شهید انقلاب اسلامی خراسان

*********************************

حقیقت :

ما که این همه از خدا و اهلبیت دم می زنیم

ما که خودمون رو عاشق امام حسین می دونیم

ما که برای مولا عزاداری می کنیم

آیا ..............

تا حالا خوب و دقیق به هدف امام حسین برای قیام پی بردیم ؟

آیا راه حضرت رو ادامه دادیم ؟

آیا فکر کردیم که باید به حرف ولی فقیه و مراجع که نماینده امام زمان در زمان غیبت هستن گوش بدیم ؟

آیا به این فکر کردیم که دشمن داره با فرهنگ و دین و مرجعیت ما مقابله می کنه ، داره نقشه های شوم می کشه تا ما رو از هدف اصلی حضرت یعنی خدا ، دین ، نماز ، امر به معروف و نهی از منکر و از همه مهمتر فرهنگ ایثار و شهادت طلبی دور می کنه ؟

نه خداییش فکر کردیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

به صراحت می گم :

قمه زدن ، آسیب رساندن به بدن ، لخت شدن و سینه زدن ، به سبک شور مداحی کردن ، بی ادب بودن و بدون هدف عزاداری کردن ، کفر گویی و جملات و اشعار نامناسب خواندن ، با اهنگ های نامناسب مداحی کردن و گوش کردن به مداحی های بی هدف و مزخرف و اینکه خودمون رو از جایگاه افضل خلایق بنده خدا و انسانیت به نسبت س-گ در اوردن که هم توهین به ائمه اطهار (ع) و هم به شخصیت انسانی هست . همگی اشتباه هست همانطور که مراجع تقلید گفتن نباید دنبال اینگونه عزاداری ها باشیم و از اینگونه کار ها خودداری کنیم.

هدف دشمن جز نابودی شیعه و فرهنگ ایثار و شهادت  نیست و همه این اعمال من درآوردی که چند ساله تو عزاداری ها و هیئت ها مخصوصا" بین جوانان رواج دادن برای گمراه کردن ما از راه اصلی و هدف اصلی حضرت سیدالشهدا (ع) هست و ما باید آگاهانه با تفکر با اطاعت کامل از عالمان دینی مشت محکمی بر پیکر دشمنان دین بزنیم .

همانتطور که آیت الله مکارم شیرازی (مدظله العالی) فتوا داده اند : باید قمه ها را بر سر دشمن بکوبیم نه سر خودمان .

همچنین مخالفت و نفرت خودم رو از اعمال بدی که می خوان به نسل جوان تلقین کنن و فرهنگ غلط عزاداری رو رواج بدن اعلام می کنم .

بیایید فرهنگ صحیح عزاداری و ارادت نسبت به اهلبیت به خصوص امام حسین (ع) رو شناخته و حفظ کنیم .

 

با دعا برای فرج مولایمان مهدی موعود (عج)

التماس دعا

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط حامد   | 

مجروح

                                                     

بیاد پرستو های مهاجر - صلوات

چهار روز از انجام عملیات می گذشت . از میدان مین صدای انفجاری به گوش رسید . دو نفر را به آنجا فرستادم تا خبری بیاورند .

وقتی آمدند ، جوانی را آوردند که پایش قطع شده بود .

وقتی درباره وی از امدادگران پرسیدم ، آنها در جواب گفتند :

او با دیدن ما به خنده افتاد . وقتی علت خنده اش را پرسیدیم ، گفت :

(( چهار شب است که مجروح اینجا افتاده ام . هر شب آقائی به دیدنم می آید و برایم آب و غذا می آورد . دیشب با من خداحافظی کرد و گفت : فردا دو نفر برای بردنت می آیند)) .  راوی : شهید علیرضا عاصمی

التماس دعا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط حامد   |